عيب كس مكن
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
عيب كس مكن

اندر ره حق تصرف راز مكن
چشم بد خود به عيب كس باز مكن
سر همه بندگان خدا داند و بس
در خود نگر و فضولى آغاز مكن
 
ارسال برای دیگران
خدا ...

بچه بودم فكر مي‌كردم خدا هم مثل ماست
مثل من و تو،ما و همه او نيز موجودي دو پاست

در خيال كوچك خود فكر مي‌كردم خدا
پيرمردي مهربان است و به دستش يك عصاست

يك كت‌و شلوار مي‌پوشد به رنگ قهوه‌اي
حال و روز جيبهايش هم هميشه روبراست

مثل آقاجان به چشمش عينكي دارد بزرگ
با كلاه و ساعتي كهنه كه زنجيرش طلاست

فكر ميكردم كه پيپش را مرتب مي‌كشد
سرفه‌هاي او دليل رعد و برق ابرهاست

گاه گاهي نسخه مي‌پيچد،طبابت مي‌كند
مادرم ميگفت او هر دردمندي را دواست

فكر مي‌كردم شبها روي يك تخت بزرگ
مثل آدمها و من در خوابهاي خوش رهاست

چند سالي كه گذشت از عمر ،من فهميده‌ام
تو حسابش از عالم و آدم جداست

مهربان‌تر از پدر،مادر،شما،آقا بزرگ
او شبيه هيچ فردي نيست ،نه!چون او خداست

دنيا به تو هم نياز داره
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
سلام،ميدوني رفيق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانايي هم معني نداشت. اگه زشتي نبود زيبايي هم بي معني بود. ميبيني؟ دنيا به تو هم نياز داره


يکي صد توماني خود را گم کرده بود و در تاريکي به دنبال آن مي گشت کاغذي پيدا کرد آن را آتش زد و صد توماني پيدا شد اما کاغذ آتش گرفته هزار توماني بود.


دختران روستا به شهر فكر مي كنند! دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند! مردان كوچك به آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند! مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان كوچك مي ميرند! كدامين پل در كجاي جهان شكسته است ، كه هيچ كس به خانه اش نمي رسد؟!!