عيب كس مكن
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
عيب كس مكن

اندر ره حق تصرف راز مكن
چشم بد خود به عيب كس باز مكن
سر همه بندگان خدا داند و بس
در خود نگر و فضولى آغاز مكن
 
ارسال برای دیگران
خدا ...

بچه بودم فكر مي‌كردم خدا هم مثل ماست
مثل من و تو،ما و همه او نيز موجودي دو پاست

در خيال كوچك خود فكر مي‌كردم خدا
پيرمردي مهربان است و به دستش يك عصاست

يك كت‌و شلوار مي‌پوشد به رنگ قهوه‌اي
حال و روز جيبهايش هم هميشه روبراست

مثل آقاجان به چشمش عينكي دارد بزرگ
با كلاه و ساعتي كهنه كه زنجيرش طلاست

فكر ميكردم كه پيپش را مرتب مي‌كشد
سرفه‌هاي او دليل رعد و برق ابرهاست

گاه گاهي نسخه مي‌پيچد،طبابت مي‌كند
مادرم ميگفت او هر دردمندي را دواست

فكر مي‌كردم شبها روي يك تخت بزرگ
مثل آدمها و من در خوابهاي خوش رهاست

چند سالي كه گذشت از عمر ،من فهميده‌ام
تو حسابش از عالم و آدم جداست

مهربان‌تر از پدر،مادر،شما،آقا بزرگ
او شبيه هيچ فردي نيست ،نه!چون او خداست