| وقتی که با اشک و سوز دل می گفت آرزوی دیدن خانه معبودم را دارم |
| ساعت ٤:٢٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٥ کلمات کلیدی: |
|
عشق الهی را در باره یک مادر مهربان با احساس خدائیمون بخوانیم عشق الهی سلام بر شما و خداوند که مارا خلق کردتا او را بشناسیم و عشق خدائی او را درک کنیم دیروز به روستائی رفتم از روستا های استان مرکزی . ودرآنجا بنده خدائی را ملاقات کردم که شور عشق خداوندی در دلش برای دیدن خانه خدا پرمی زد و آرزو داشت به خانه خدا برود. بانو و مادر مهربانی که سالها برای عشق به خانواده خود تلاش و زحمت بسیار کشید بود و حالا سنی از او گذشته و ازعشق به خانه خدا می گفت که نتوانسته بود به خانه خدا مشرف شود . وقتی که با اشک و سوز دل می گفت آرزوی دیدن خانه معبودم را دارم با آن حس خدائی که در دلش شعله ور بود و عشق خدائیش، در دلم چنان نفوذ کرد که من نتوانستم طاقت بیاورم و بغض تمام وجودم را گرفت و چنان گریه ای سر دادم که همه اطرافیان من تحت تاثیر عشق خدائی و اشکهای من و سوز شکستن دلم شدند. تا شب گریه می کردم چون نمی خواستم اطرافیانم که با من بودند متوجه اشکهایم شوند من از گوشه های چشمم چند دقیقه ای قطره اشک می ریختم. یاد آن لحظه می افتم که او برای همه میگفت که چرا همسرم این قدرت را داشت که من را به خانه خدا بفرستد ولی این کار را نکرد. خیلی زیبابود وقتی غصه فرزندش را میخورد که او زندگیش را بسختی میگذارند و من شوهر او را قانع کردم که یک قطعه زمین کوچکی که دارند را بفروشد و ابن مادر را به وصال عشق خدایی که در وجودش موج می زد برساند. ولی مادربا مهربانی میگفت که پولش را به فرزندم بده تا زندگی او بهتر شود. خوش به سعادت چنین مادرانی که همیشه گذشت از خود نشان میدهند من هم این را گفتم تا دلم آرام گیرد ای گاش که من می توانستم او را راهی خانه خدا می کردم خدایا خودت کمکش کن تا به مقصود الهی خود برسد انشاا... وبلاگ عشق خدائی به روز شد.منتظر حضور شما گراميان هستيم http://www.eshghekhodayi.persianblog.ir http://www.mother20.persianblog.ir دوست دار شما عشق خدائی
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : از بهار پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت تازه شکفتهام نمیدانم. از تابستان پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت فعلا در گرمای وجودش غرقم نمیدانم. از پاییز پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت در هزار رنگ آن رنگ باختهام نمیدانم. از زمستان پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت سرد است و بیرنگ. از مادر پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت یعنی هر که در این خانه است. از پدر پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت یعنی تو. از خواهر پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت هنوز به آن نرسیدم. شبی از ماه پرسیدم عشق یعنی چه؟ شرمگین و خجل خود را در آغوش اسمان پنهان کرد. شبی دیگر از ماه پرسیدم عشق یعنی چه؟ ماه با چهرهای باز و خندان گفت یعنی مهتاب برای دیدن چشمانت ثانیه شماری میکنم واسه لمس کردن دستای گرمت بیقراری میکنم برای این که طاقت دیدن نگاهت را داشته باشم روزی صد بار نگاهت را تجسم میکنم. واسه جبران روزهایی که بدون تو تنها بودم لحظه شماری میکنم تا در آغوشت بگیرم و بگویم بهترین لحظات زندگیام لحظات با تو بودن است. ای خدای خوبم پروفایل مدیر : آعشق خدائی لرستانی |
| آرشیو وبلاگ |
| صفحات وبلاگ |
|
|
| مطالب اخیر |
| لینکستان |


