| داغ تنهايي |
| ساعت ۱۱:۳٢ ق.ظ روز سهشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ کلمات کلیدی: |
|
داغ تنهايي آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم سرد مهري بين كه كس بر آتشم آبي نزد گرچه همچون برق از گرمي سراپا سوختم سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع لاله ام كز داغ تنهايي به صحرا سوختم همچو آن شمعي كه افروزند پيش آفتاب سوختم در پيش مه رويان و بيجا سوختم سوختم از آتش دل در ميان موج اشك شور بختي بين كه در آغوش دريا سوختم شمع و گل هر كدام از شعلهاي در آتشند در ميان پاكبازان، من نه تنها سوختم جان پاك من "رهي" خورشيد عالم تاب بود رفتم و از ماتم خود عالمي را سوختم. "رهي معيري" |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : از بهار پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت تازه شکفتهام نمیدانم. از تابستان پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت فعلا در گرمای وجودش غرقم نمیدانم. از پاییز پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت در هزار رنگ آن رنگ باختهام نمیدانم. از زمستان پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت سرد است و بیرنگ. از مادر پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت یعنی هر که در این خانه است. از پدر پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت یعنی تو. از خواهر پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت هنوز به آن نرسیدم. شبی از ماه پرسیدم عشق یعنی چه؟ شرمگین و خجل خود را در آغوش اسمان پنهان کرد. شبی دیگر از ماه پرسیدم عشق یعنی چه؟ ماه با چهرهای باز و خندان گفت یعنی مهتاب برای دیدن چشمانت ثانیه شماری میکنم واسه لمس کردن دستای گرمت بیقراری میکنم برای این که طاقت دیدن نگاهت را داشته باشم روزی صد بار نگاهت را تجسم میکنم. واسه جبران روزهایی که بدون تو تنها بودم لحظه شماری میکنم تا در آغوشت بگیرم و بگویم بهترین لحظات زندگیام لحظات با تو بودن است. ای خدای خوبم پروفایل مدیر : آعشق خدائی لرستانی |
| آرشیو وبلاگ |
| صفحات وبلاگ |
|
|
| مطالب اخیر |
| لینکستان |


